فرهاد عیوضی

من ازهیچ کجا نمی آیم. جایی هم نمی خواهم بروم به. درقطره های باران پرسه می زنم. من همیشه دررفتنم. رفتنی که بهانه ی رسیدن ندارد. سنگ های راه عزیزند وهمین بس است. خطوط به هم پيوسته، انديشه جاده مرا مي سازند .در آن سو با كسي نخواهم بود. بهتانم نبنديد. آن يكي را ازاين يكي نيك تر نمي دانم . برترين انديشه را نمي گويم، و از انديشه ها مي گويم، تا بيشتربيانديشيم 
همراهي ام گر خواهي آموزي و بياموزاني كه آموختگي ورایي ا ست كه من باوردارم.