هفت تا قاصدک

هفت تا قاصدک در هوا رها شدند اولی تو خونه یک نقاش پایین رفت. نقاش بهش رنگ زد. دومی تو خیابان شلوغی پایین رفت و بالاخره زیرچرخ ماشین­ها له شد. سومی توی پیتزا فروشی رفت و می خواست به یه پیتزا نزدیک بشه تو فر سوخت. چهارمی با یه بچه گربه دوست شد اونقدر با هم بازی کردن که بالاخره زیر پاهای بچه گربه له  شد . پنجمی عاشق یه بچه بازی گوش شد وقتی بچه اونو گرفت پرهاشو کند. ششمی رفت و رفت توی برکه آبی افتاد و آنقدر شناکرد که خیس شد و بالاخره غرق شد. هفتمی تو یه خونه ای ساکت و خالی  پایین رفت که یه شاعر تنها آنجا زندگی می کرد او نا ...

بوی پیاز داغ و رب گوجه

صبح که بیدار شدم هوا بارانی بود خستگی و کوفتگی از دو روز پیش تنم را گرفته بود هنوز اذیتم می کرد هرجور بود لباس پوشیدم و رفتم میدان تره بار. سر راهم بدجوری باران گرفت  انگار آسمان می خواست لجبازیش  را با من به نمایش بگذارد سرتا پا خیس شدم ولی باز ناراحت نمی شدم. هر قدر بیشترخیسم می­کرد بیشتر دوستش می­داشتم. وقتی رسیدم گفتن از شرکت زنگ زده بودن دوری میدان را زدم بعد تماس گرفتم و بگو مگویی کردم برگشتم زیر باران ایستادم آنقدر که بیشتر دوستش داشته باشم شاید هم بخاطر این بود که به قطرات باران حسودیم می شد. و هر قطره­اش که بر صورتم می خورد می پرسیدم چرا پایین آمدی با خودم میی گفتم من می خواهم بالا بروم آنها هم پایین می آیند. چه تضادی من و این قطرات رابهم نزدیک کرده برای اینکه تنها باشم رفتم اتاق کارگران حجره. اتاقی نمور و درهم وبرهم گوشه­ای از اتاق مثلا آشپزخانه بود اجاقی بود زیرش دنیایی از خرت و پرت روبروی اجاق پشت در چند جعبه میوه خالی و مقداری عسل بسته بندی شده بود. گوشه طرف راست اتاق یک میز تحریر وجود داشت تنهاچیزی که  شبه نبودمیز تحریر بود راست گفتن اسمها قرار دادی  است وکار بردی اسمی را تعیین می کند راستی من کیم ؟من چیم ؟ اینجا چه کار می کنم ؟ اگر شغلم اینی هست که الان درش هستم .این قلم و کاغذ چرااز من جدا نمی شوند ؟ اگر قراره  این قلم و کاغذ با من باشند پس من این موقع از  روز توی میدان تره بار چه کار می کنم؟ کاش می توانستم به این سوال جواب بدهم . اما چیزی که مسلمه  من نمی تونم به این سوال جواب  بدم برای همینه که الان اینجا هستم تا کی نخواهم تونست  نمی دونم شاید هم تا ابد از  این میدون به اون میدن برم توی میدنای رنگارنگ  و متفاوت با این کاغذ قلم عمرم تموم  بشه تازه اون موقه است است چک نویسا برق می زنند تو چشم مردم . باز تو خودم سیر  می کنم که یه دفعه  روی میز یک ضبط صوت درب و داغون با چند عدد نوارکاست ویک جفت کفش و یک حوله حمام که معلوم بود پهن کرده­اند تا خشک شود. توجه ام رو جلب  می کنندبعد سرم می چرخه  به  سمت دیگر اتاق چند دست لحاف و تشک و پتوی کهنه بود. که از کلکسیون رنگ های چرکی که روشون بود  معلوم بود چند سال است شسته نشده اند شاید هم عیب  از  چشای منه که هر چی بهشون آب می زنم باز دنیا رو همون رنگی می ببنند . نقش و نگارهای   دیوار داشت گم شد  از  بس داستانای جور  با جور کارگرا روشون نشسته بودهیجان و ترس و امیده امیخته با یاس  نقش و نگارهارو استتار کرده­اند. چند عددگارگری کج و کوله  نقش  چوب لباس را بازی می کردند. دو پنجره که معلوم بود ازروز اولی که آنجا قرار داده شده اصلا باز نشده. فقط  سمبل بیرون رو توی نموری  داخ بازی می کرد. پشت پنجره آنقدر تاریک بود که وسوسه باز شدن را بر نمی انگیزد. بالای یکی از  پنجره­ها میخی قرار داشت . و چند عدد پرتقال که از شاخه هاش آویزان  اسیر این میخها شده بودند. کیفم را باز کردم تا مطالعه کنم چند صفحه ای نخوانده بودم که در باز شد. یکی از کارگران با تمام سادگیش وارد شد. سلام آقای مهندسو نزاشت جواب  بدم بلافاصله سوال کرد آقای مهندس مطالعه می­کنی ؟ معلوم است که خیلی با معلومات داری. می خواستم جواب  سلامش  رو بدم و جواب  سوالش  رو اما  از استدلالش خنده ام گرفت و بی اختیار به صورتش نگاه کردم صورتی کاملا ساده لوحانه به دنبال راهی می گشتم که بگویم مرا مهندس صدا نکن. من مهندس نیستم.اما مجالم  نداد می گوید: آقای مهندس آمدم ناهار درست کنم و شروع به صحبت می کند. آقای مهندس: متاهلی ؟ بهتی که میگن  اینه یه موقه ای نمی دونی  چی  بگی  یا چی بکنی این بهت خیلی هم بدنیست خود تو که رها می کنی توی بهت زدگی میکشه  می بردت من هم به دنبال این  تجربه راه افتادم نه شما چطور؟ آره دو تا هم بچه دارم. چرا ازدواج نمیکنی آقای مهندس؟ هیچ نمیگویم ازدرآمدش می پرسم. کمی مکس می کنم و بعد خوب تو از درامدت  رازی  هستی از درآمدش راضی است و می گوید زن و بچه هاش شهرستان هستند (مشکین شهر) می گوید همه چیز دارم  می­پرسم پس چرا برنمیگردی پیش خانواده ات. جواب میدهد  می خواهم یک ماشین بخرم بعد باز سوال میکند آقای مهندس شما چرا ازدواج نمی کنید؟ می خندم و می گویم شاید می ترسم شاید هم .... هیچ نمی گویم. یه زمانی هم بخاطر این که برم خارج ادامه تحصیل بدهم. نمی خواستم ازدواج کنم. اون شروع به صحبت می کند من هم خیلی دوست داشتم بروم ژاپن آونجا کار کنم یکی از هم شهرستانیهایمان رفته ژاپن آمده همه چیز هم دارد. اتومبیل ، خانه، نمایشگاه خیلی چیزهای دیگر وضعش خیلی  توپ است و من به یاد دوستانم که خارج هستند می افتم  بعضی­ها توانسته اند بروند دانشگاه بعضی ها نه. خیلی یا مثل چی پشیمون هستند بعضی یا ... اما رفتن  یه بهونه است برای من رفتن برای نبودن یا رفتن فقط برای رفتن همین رسیدن اونور همه رفتن هاست میشه رسید حتی بدون این که رفت اما حتی شاید بشه رفت بدونه که بری دوباره توی خودم غرق  بودم که با صدای قاشق و کف گابلمه به خودم میام انگار  اون دیگه منو شناخته که همش غرق  خودم هستم وقتی به خودم اومدم  دیدم هیچی نمی گه وداره کاش رو می کنه و تو صورت من نگاه می کنه خیلی دوست داشتم بدون چی فکر می کنه اما نباید می پرسیدم .  از او می پرسم که چه چیزی در زندگی تو را بشتر راضی می کند می خندد و می گوید خواندن خواننده شدن. دوست دارم خواننده بشوم برم ترکیه بخوانم . چرا ترکیه؟ ترکیه خوب است بخصوص برای ما که ترک هستیم. ترکیه را به خودت نزدیک می بینی یا تهران را . البته ترکیه را. چرا؟      نمی­دانم.  از من می­پرسد آقای مهندس در حالی که با من صحبت می کنی چه می نویسی . می گویم تو را می ­نویسم. تو حالا در داستان من و شایدم قهرمان من هستی تعجب می کند چشمهایش از احساس پر می­شود   با لحنه خنده میگه شوخی می کنی مهندس نه ؟ میگم نه تو الان قهرمان من هستی .میگه چیه من قهرمان  شماست ؟  خودت زندگیت این آرامشت این کم توقع بودنت آرزوهات .  هیچی نمیگه اما معلومه که باور نکرده  اغلب  قهرمانا نمی دونند که قهرمان هستند . باید بیرون از خوشون به خوشون نگاه کنن اما خود قهرمانا نیازی ندارن بدونن که قهرمان هستن قهرمان سازا باید قهرمان خوشون رو خوب  بشناسن و از اونا یا د بگیرن با توی خودم غرق شدم وقتی  با صدای جزو ولز پیاز داغ  به خودم می یام  اون مشغول  غذا درست کردن است  هیچ حرفی دیگری نمی زند. ناهارش را درست می کند.و من دیگه بهانه ای پیدا نمی کنم برای نزدیکی بیشتر . از  هم درو میشم و دوباره غرق خودم می شم  اون غرق نهار  درست کردن و بوی پیاز داغ و رب گوجه .

صداقت

گوشی گوشی یکی پشت خطه یه لحظه آهان،

رئیسم پشت خطه کمی صب کن برمی گردم .

قطع نکنی یا

الو سلام خوبی چه خبر یاد ما کردی

چه عجب بدجوری هواتو کرده

بودم ها می گن دل به دل را داره،

داشتم به تو فکر می کردم تو قطارم

دارم می رم ماموریت آخ یادم رفت.

رئیس رو پشت خط گذاشتم

اومدم به تلفون توروجواب بدم

الان سگ میشه من بهت زنگ

می زنم می بوسمت بای.

الوالو هستی پوزش الهی قربونت برم من آره رئیسم بود.

ول کن نیست که بابا صد تا کار

می سپره هی هم تکرارمی کنه

آره بخدا خیلی خسته می شم .

خوب چه کا رکنم باید تلاش کنم آینده تو رو تامین کنم دیگه

باید زحمت بکشم چاره ای نیست ما کارمی کنیم که شما راحت با شین .

آخ صب کن بازاین رئیس زنگ زد باشه تو برواستراحت کن من باز

باهات تماس می گیرم ببینم این چی می خواد بای بای قوربانت می بینمت

بله سلام و صد تا سلام خوبیییی

چه خبر ؟ بله که شناختم

اون روز اونقدر با ناز و اخم

شماره منو گرفتی که فکر

نمی کردم زنگ بزنی بله

شما ما هستیم هی دمبال یه لقمه نون

از این ور به اون ور داریم

می دویم دارم می رم دنبال یه کاری

برای شرکت بله ما اینیم که کاری

منضبت چه دیگه شما چه می کنید.

کجاها ین ؟ ببینیمتون . اون که

بله کا رزیاد دارم وسرم شلوغه

اما برای شما وقت باز نمی کنیم

شما فرق می کنه .پس ما شماره

شماروسیو می کنم یه روزی

توی این هفته بزنگم همدیگر

و ببینم حالا هر جا شد یه جایی

پیدا می شه دیگه. من پشت خط

دارم از محل کارمه می زنگم

بهت قربانت خوشحال شدم صداتو

شنیدم. الو سلام خوبی دیگه دارم

می رسم تو چیزی لازم نداری

بگیرم برات ؟

نه بابا این چه حرفیه

من برای دیدن تو از تهران تا کرج

که سهل تا

اونوره دنیا میام چی فکر

کردی بله محل کارمو هم یه جوری پیچوندم

فدایی سرت فقط بخاطر تو. از بابت

خونه مئطمئنی کسی نمی یاد ضایع نشیم .

اوکی پس دوربرو ببین یه سرو گوشی

آب بده من هم می رسم . ببین کاری

نداری فعلا" قطع کن یه کاری دارم .

نه چیزی نشده یکی بغلم نشسته از

وقتی نشسته هی داره می نویسه

الان که دقت کردم دیدم داره صحبت های

منو می نویسه می خوام ببینم کی چرا

این کارو می کنه ؟

نه نترس چیزی نمی شه من رسیدم فعلا" بای

ببینم آقا شما چی کار می کنی ؟

ساعت میدان

طنین صدایش در کوچه پس کوچه های شهر پیچیده است و دست هر غریبه و آشنایی را می فشارد. محصورصدا، نزدیک تر می روی درست در وسط شهر حوضی بزرگ را می بینی که دور تا دور آن گلکاری شده است و حصاری از ساختمان هایی قدیمی آن را احاطه کرده اند. در ضلع جنوب شرقی، ساختمانی قدیمی تر و بزرگ تر با معماری کلاسیک ایستاده و سایه خود را تا نیمه های میدان پهن کرده است. ساعتی قدیمی با عقربه هایی سیاه و حروف لاتین بالای سردرش جلوه گری می کند. ابرهای آسمان از بالای ساعت طوری عبور می کنند که انگار در میدان رژه و سان تحویل می دهند و ساعت مانند فرماندهی است که به همه چیز احاطه دارد، زیرچشمی هم میدان رامی پاید و هم حرکت ابرها را با ریتم حرکت عقربه های خود کنترل می کند. عمیق تر که می شوی از لابلای سنگ های بزرگ و از میان  زه کشی آن ها داستان ها می تراود. گوش دادن به این داستان ها دلی صبور می خواهد و اندیشه ای باز. یک قدم پیشتر که می روی صداها از هم تفکیک می شوند. دیگر پچ پچ های درهم تنیده نیست، شفاف و زلال چون آبی که درحوضی جاریست، برگ برگ تاریخ را ورق می زنند، و دغدغه انتخاب را برای شنونده ارمغان می آورند. چشم را که می بندی دل بازمی شود. سرم را آرام می گذارم برسینه دیوارعمارت، ریتم عقربه ها به هم می خورد و ابرها درهم می روند. آجرهای پی ساختمان به حرکت درمی آیند. صدای تفنگ های سرپر و توپ های قدیمی را می شنوم وصدای سم اسب ها برروی آسفالت خیابان، مضطرب خودم را به دیوارمی چسبانم. صدای جیغ و فریاد کودکان و زنان در گوش چرخشی مهیب می سازد. شیون و زاری زنی به گوش می رسد که در سوگ مردش گریه می کرد و صدای شیر زنی که با یک اسلحه در دست، یک تنه  لشکری از سیاهی را حریف است. همه جا تاریک وسیاه است. بوی آتش و دود میدان و عمارت را در خود محو کرده است. صدای ضجه تا آن سوی ابرها می رود. هراسان به این سوی و آن سوی می دوم. در آرزوی یک روزنه ای هستم که تلی از آتش درمقابل خود می بینم، نمی دانم چه کنم هیچ کس مرا نمی بیند. رنگ ساختمان توجه ام را جلب می کند، آن هم عوض شده است. آدم های دور و برم عوض شدند. لباس هایی که به تن دارند، قیافه ها و ساختمان ها نو تر به نظر می رسند. دور تا دور میدان چوبه های دار خود نمایی می کنند. پای چوب ها آتش به پاست. عده ای قلچماق چند نفر، که از ظاهرشان معلوم است کلی شکنجه شده اند، را کشان کشان می آورند و شعله های آتش با دسته دسته کتاب هایی که روی آن ها پرتاب می شود اوج می گیرند. انگار تاریخ عقب برگشته است. هزران سال عقب برگشتم، به دوران وحشیگری و اوج توحش که مغولها ننگ کتاب سوزی رابنام خود ثبت کرده اند یعنی به دوران مغول برگشته ام؟  نه لباس های مردم شبیه آن دوره نیست.  چراهیچ کس مرا نمی بیند تا بپرسم اینجا چه خبر است. همه یا در حال گریه اند یا در حال فرار. قلچماق ها هم مست و لبریز از خصا یص حیوانی. این جا کجاست؟ مکان همان مکان است و من هم همانم که بودم اما آدم های دور و برم ... یا آن ها نیستند و من هستم، یا من نیستم و آنها هستند. صدای طبل همه را ساکت می کند. قلچماقی بالای سکو می رود و شروع به خواندن طوماری می کند. به سمت جمعیت می روم تا ببینم ماجرا از چه قرار است. چند خط بیشتر نمانده که می رسم. این خیانت کاران به دستور اعلاحضرت شاهنشاه پهلو(ی) محکوم به اعدام شدند و به دار آویخته می شوند تا مایه عبرت همگان شوند از بین جمعیت پسرجوانی در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود با صدای آرام به طوری که کسی نشنود می گوید : " خیانت کار تو واعلا حضرت توست. اینان پاسداران هویت یک ملت هستند" در این حین دوباره برمی گردم به (سمت) صدای مردی که بالای سکو ایستاده است (برمی گردم اینجا بیایید بهتر است)، یک آن عرق سردی روی تنم می نشیند و از خودم می پرسم من اینجا چه می کنم. چشمم تیره و تار می شود. احساس ضعف می کنم، به خودم می آیم. چند نفر دورو برم جمع شده اند و می گویند: " آقا حالتان خوب است ؟ طوریتان شده ؟" دور و برم را نگاه می کنم. چند نفر پیر و جوان دوره ام کرده اند و یک نفر با یک لیوان آب ایستاده بالای سرم و می گوید: "بخورید حالتان خوب می شود." قیافه اش برایم آشناست، نمی دانم کجا دیدمش ولی مطمئن هستم جایی او را دیده ام. دستم را می گیرد و می گوید: " برویم داخل مغازه کمی بنشینید، حالتان که جا آمد بعد بروید." با اصرارش می روم مغازه اش، داخل مغازه که می رسم عکس پیرمردی را می بینم که خیلی شبیه آن جوان است. با خودم می گویم کجا دیدمش. می پرسم او کیست؟ می گوید: پدربزرگم است. وسط همین میدان دارش زدند. می پرسم: چرا؟ چه کرده بود؟ خنده تلخی می کند و درحالی که ظرف شکرپنیر را به طرفم تعارف می کند می گوید: معلم زبان ترکی بود. چشم هایم پر از اشک می شوند. می گوید: ناراحت شدید؟ می گویم: من دیدمش و او به میدان خیره می شود. هیچ نمی گویم و ساکت می شوم، می دانم که باور نخواهد کرد. مرد جوان ادامه می دهد: می دانم پس شما هم دیدینش. با تعجب می پرسم: یعنی شما حرف منو باور دارین؟ مرد جوان می خندد و می گوید: بله مطمئن هستم که دیدینش چون خیلی از آنها هنوز توی این میدان هستند.