می سپارم

می سپارم

همه را جارو خواهم کرد.

من پر از خالي ترین لحظات زندگی

و من بی آن که لزجی در خود بزایم

خواهم مرد و سردی غربت تاریکی شب مرا فرا خواهد گرفت

تو نیز نخواهی بود. تا بر من خدایی کنی

مگر این که بر زمین فرود آیي

برای تولدی دیگر همبستری خواهی یافت

و من دیگر، من نخواهم بود و تو دیگر خدایی

نیستی که در ظلمات گم گشته و نامرئی است

شاید پیشتر نیز گفته بودند اما این بار جیغ من است

که داد می زند تا پیله در ترکیدن من ؛ تو و این همه روشنایی ...

اعتراف

من هزاران مرد و زن را در

خود بیشرمانه پنهان کردم

هزاران مرد و زن در خود بی شرمانه ...

. صبح تا شام ، زندگی می کنم

و این گونه زندگی خود را به نسیم

از خودم می ترسم اگر این بار به خود برگردم...

داستان من

داستان من

جیغ، داد می زند آمدنم را در صدای راهروهای تردید. در دنیا علم می کند این قدر، این قدرهایم را، اما دوست دارند اینقه  اینقه بشنوند. من کجایم آنها کجا، تازه رسیدنم از رگهای سبز بیرون زده از دستهایم می نمایاند. همه را از پشت پرده سفیدی که آغشته به سینه مادر است، می بینم. رنگ نگاهم را هر کسی به تردی خود تشبیه می کند. کم کم امواج کنار می روند و دنیای بی رنگ و رو، ویژگی تفاوت پیدا می کند. بوییدن را داشتم، رنگ نیز از راه می رسید. صدای بهم خوردن معادلات دنیا در گوشم می پیچد. از وقتی توانستم خودم را روی زمین بکشم اولین احساس، سوزش دستی است که به بخاری چسباندم. گریه و آتش را با هم به درون می فرستم، زبانه می کشد. شب و روز در لحظه ایستادنم بر روی دو پا از هم جدا می شوند. ازآستانه درکه گذشتم تازه طاقت فریادم سر می رود و در درونم بغض می پاشد. می خندم، گریه می کنم، سلامم را برمی دارم از سر، تا کلاهی باشد برای بارش. می بارد، همه جا متورم می شود تا صبح، آویزان شده از شیشه ها برمی خیزم، در شبنم برگ های شهری سرب زده شعر می خوانم، از روی جدول ضرب با رازهای مندلیوف می پرم. دوبار شعرم می ریزد، تا خودم را به دفتر شعر برسانم واژگانم ریخته اند، خجالتم را می کشم تا جایی که پشت لب هایم سیاه شوند. با هر دستی در صورتم به بوته های هرس نشده وتلنبار گشته می رسم. بوی مرد شدن را در چند وجبی زیرپلک هایم  بیرون می دهم. خنده را چشم می سایم، می چسبانم کلمات غلو شده را بر روی کاغذ های تقلب امتحانی و سر کوچه بند کفش را می نویسم درابتدای راه و نیم راه. تا که دور از چشم نگهبانان او بشمارد تعداد غلط های انشای احساسم را. شب را تا صبح خواب می شمارم، رنگ چشمانش را در تاریکی با پوزخند خودم عوض می کنم، سفیدترمی شود، خنده هایش زرد و کم رنگ. از ترس کابوس دوباره صورتک را پاره می کنم تا باز آید خانه خلوت. دیر وقت است دیگر نخواهد آمد به اسارت زندگی. حنای بخت مالیده، زیر توبره چشمش بگو بله نشانده اند، او هم ساکت مانده تا نه چک بزنند و نه چانه ببرند به خانه، و سیاه جامگان در من لانه می کنند. آیه های ابیات بسته، سوز و ساز می کنند. لشکری از واژه گان آتش گرفته ازموج هلهله می گیرند. به صخره ها می کوبندم، ساکت که شدم تیر می کشند در عضلاتم، به لزجی می پیچم، سرد و گرم می شوم و در خواب پوست می اندازم. پرچم طغیان بالای سر می برم. سر از لاک بیرون می کشم. خاک که شده مادرم، بر بالای سرم راه می رود، وطن ابا و اجدادی. پیشانی بسته سرشار از شور و اشتیاق می شود. برمی شتابم در ساق و سیاق بر زاد و زیارت بر می ا فروزم، طوق رهایی بر گردن می اندازم، بر سرخی بال فرو می بلعم سفیدی گلوله را، و تکرار می شوم در فریاد و فغان در کوچه و بازار. درتنم صدای یورتمه فشنگ ها رژه می روند و حراج می شود. می کنم خط خطی هایی بجا مانده و بر روی دیوارمی چسبانم. عریانی سبز سرم له له می زند، قرمزی دهانم را پاس که نمی دارند. حراجی شفته تنم، شیپورهم می زند. در ته این کوچه جا مانده منم. صواب شب اول را که از سر گذرانده ام تفاله این فرزانگی بر تنم رنگ نوک پستان گرفته است، که شیر ندارد. آنهایی که زودتر ازمن رسیدند، خوردند و بردند. ویزا که می دادند من مشغول گره زدن تکه های تنم بودم وکوکتل مولوتوفی که ساختم در دستم جا ماند و چه صبورانه به سوختن خود راضی شدم و آنهایی که کلمه زنده باد را یادم دادند درآن سوی شط موج گرفته، مقالات آتشین می نوشتند و همچنان می نویسند. تازه بعضی وقت ها ازمن هم یاد می کنند دراشعار پردود و دمشان و من این مبارز خسته ازهزاران غنیمت نداشته با عناوین بجا مانده، جایی برای خود ندارم. حتی خواب پریدن، ازخوابم کوچ کرده. دیگرنه گوشی مانده نه هوشی. چشمم نیز به دنبال آن سوی هوش کم سو شده است. سر به خطوط بریده بریده راه می گذشتم. شب راه می افتم صبح نرسیده، باز دوباره رفتن، بار و بندیل می کشم ازته چاه. نه به آب می رسم نه خاک، تفی هم نمی ماند کف دستم. اما سطل را بارها می فرستم تا دوباره یاس خود را امتحان کنم. بازی دوباره باد می شود، سراغش را از هر کسی نمی توان گرفت. مگر اینکه مجنون کلمات و واژه گان باشی. شب ها گرسنه در شعرها پرسه می زنم. تا صبح نشده حکایت از سرمی گیرم و خواب را بر پا می کنم. درخواب بلند بلند زندگی می کنم. راه که می روم خیابان ها زشت و زیبا پر می شوند. در بیداری مرغ سحر نوحه می خواند، از ترس بیدار شدن دوباره را آغاز می کنم. جل و پلاس خنده را برمی چینم و ده باره شیشه های خالی را می شمارم. از دود و صدا پرشان می کنم، در دهلیزهایم سفت که می شوند هلشان می دهم به سمت سرم، آنجا پر و خالی می شود خشک و تر را با هم آتش می زنم. هر بار که می آورم شوره می زند، نمک خیس خورده ورم کرده پشت سرهم باد می خورد. پشت به خودم راه رفتنم می گیرد، توبره که ندارم از زمین جمع کنم، آسمان هم خودش کلی کم دارد، به ما که چیزی نمی رسد فرض محال گوشه ای هم اگر پاره شده باشد، چرا بر سقف من  فرود آید؟ که هیچ وقت خانه نداشتم. لج و لجبازی هم نمی کردم، پدر خانه نمی داد. به اصرار مادرکفش هایم را از پشت در پرت کرد. هوا هم سرد نیست که آسمان بلرزد، بحال جای خالی شوربختی هایم. اینجا را پشت سرهم ردیف می کنم که نگویند صبح خیس است، از سنگینی چشمانش بالش و از تنهایی اش ناله آویزان است. خودم را از پشت خودم در رود خانه می پیچم، شب و روز می شود، جاده پایان ندارد، قطرات باران در زمین خدا جای می گیرند. بوته های وحشی دوباره شدنشان را تخم می ریزند و من پشت خودم گم شده ام، بیرون نمی آیم پایان نمی شوم، سرم از درد پیچ نمی خورد. گشنه و تشنه، سکوت ورم کرده را بارها و بارها می نویسم تا سرخط روی هم می گذارم، چشمانم و پف کردن خودم را زیر بلور نگاه هایم می بینم. دست ها با رگهای سبز نشان از رفتنی که از کی منتظرش بودم. چشمانم را می بندم سیاه و تاریک می شود، جهان به گودال افتاده است. در را می شکنند و من اما در ورطه سیاهی، هر کسی چیزی می گوید. پیغام گیر تلفن بیشتر از صد پیغام نارس دارد، همه هول کرده اند و من آرام آرام می روم بیرون از در، از بوی تنم خلاص می شوم و کسی را که در را شکسته، می ستایم. خواب که نیستم، بیداری نیز رنگ داشت، کابوس هم می ترساند اما این شبیه آن حالیست که پرده ای از شیر بر مردمکانم کشیده شد. رنگها رفته اند، صداها کم کم گم می شوند، بوی هزار هزار یکی شده، آری اینجا همان جاست که قبلا" بودم.

خوابهای مهتابی

پهلو به پهلو خودت را تا سینه شب می چسبانی

خوابهای مهتابی زیر بالشتت لنگ می اندازند

چشمانت را می سابی

من شبهی بیش نیستم در این مواج

هوس ره گذری دوباره هوایی اش کرده

ومن تب زود گذری بیش نیست در این

گذر آدمی

مکتوب

آنای عزیز، این آخرین مکتوبی است که برایت می نویسممی دانم، قبلا" هم چند بار گفته ام ولی بازاین نامه نگاری های بیهوده ادامه داشته است. خیلی فکر کردم، تا کی می خواهم گزارش لحظه به لحظه زندگی ام را برایت بنویسم.    می دانم توقع زیادی است که بخواهم توهرلحظه بدانی چه می کنم یاکجا هستماین شرح وقایع برای خودم هم آزار دهنده است. هربارکه نامه جدیدی شروع   می کنم. وسواس انتخاب کلمات مثل کابوسی مکرر در تنم جریان می یابد. توضیح مفصلی از اتفاقات را می نویسم و در پایان به خاطر جا ماندن کوچکترین واقعه، ولعی بی پایان در وجودم رخنه می کند. برمیگردم ونوشته ها را شخم می زنم،دنبال جا مانده ها می گردمدرنهایت شماره آخرین نامه ای که برایت نوشته ام مراسر جای اولم می رساند. چهارصد و بیست و نهمبه پستچی بینوامی اندیشم که برای چندصدمین بارنام هایبدون آدرس دردست خواهد داشت. به چه فکر خواهد کرد وچه تصمیمی خواهد گرفت. برای این بلاتکلیفی چه تدبیری می اندیشد. نه به خاطرتو،نه به اطرخودمونه به خاطرآنپستچی،فقط وفقط به خاطر واژه های سرگردانی که درهیاهوی بیخودی شهر سرگردانند، دیگر نخواهم نوشت. به خاطر کلمات صبوری که هر بار چون مومی در دست من به اشکال مختلف شکل گرفتند تا واژه ساز تو باشندآنا می دانم که مرا از یاد نبردی چون من هنوز به تو فکر می کنم .

دیونه کیه عاقل کیه

یه دوستی داشتم همه چیز و وارونه دوست داشت. صبح ها ناهارمی خورد. شب ها تا صبح بیدارمی موند. با پیژامه اداره می رفت. ولباس رسمی می پوشید برای خوابیدن. زنش را خیلی دوست داشت هر روزکتکش می زد. بالاخره کارخودشو کرد. فرستادش دیونه خونه؛ اونجا با همه دوست شده و همه دوستش داشتن. دیونه ها دیگه داد و بی داد نمی کردن همه احساس خوشبختی می کردن . کم کم  خانواده ای دیونه ها با دوستم دوست شدن دیونه خونه خیلی شلوغ  شده بود بعد یه مدت دکترا از اونجا بیرونش کردن. دوستم یه معمایی بود حل نشد

ناشناخته

تا نکرده در جیب جا می شود

پول که نیست احساس یک انسان است

هر طرف بچرخانی باز شب را

تا صبح غلط می زند

روزها را پرسه

تا مگر آن دم....

باور

شهر فلسفه شهر بی قانونی نیست چهار چوب ندارد.اما اندیشه آویخته به آنچه قبل تر ها تجربه کرده اند در شکم خود بی سرو صدا جا داده است باروری است که در سر من و تو به زمین می گذارد امانت پدارن را گره خورده حقیقت با واقعیت و این ابری سبک اما خیس وحجیم مقابل ما و ماست .کاش به واقعیت می رسید حقیقت آنچه می باید بود واقعیت جای حقیقت در این شهر توی در توی فرسنگ ها راه است تا توی دیگر به دور از بن نهاد ها عاشق میشویم به دور از شن ریزه ها سقف می زنیم و سرود و متروک سیز می کنیم در زبان سرخ کنار هم بیخ و بن چال می کنیم باشد و نبا شد را نمی توان نوشت سرشت برشت بورشت درو شت شت آه بر من و بد زبانی من زبان های خارجی را یاد نگرفته زبان به فوش گشودم آری این است سرنوشت بی آنکه منو تو نوشت او سرشت در پایان زرشت چمدانی شرم آور همان بهتر که در شرمگاه بماند نه درجولانگاه دل جایی دارد نه در قدم گاه قلب گنجد شرم را سرکشیده ام قباهت را هر شب هزارو یک بار بر روی رویا هایم خالی می شوم .

بالشتم کجاست که زیر پرمرغان دریایی این شهر موج زده و.مرطوب غرق می شوم و بدور از خواب های زیبا با کاسه ا ی از طلای 18 عیار سر بریده خون آلودم را به این سو و آن سو می برم خوابی هزارو یک ساله با اعمال شاقه بی هیچ تخفیفی در اجرا بی هیچ بیداری در واقعیت بی هیچ آینه ای که در آن خود بینی مرگ بر این بیداری بر این سرفه گلو پاره کن ساف که نمی کند پاره خواهد شد بالاخره این مرگ باد زنده باد گفتن گاه مرگ بر این زیبای که حنای بعد عروسی در چنته دارد مرگ بر این بیداری زنده باد خوابی که بیداری ندارد زنده باد کابوسی که جای خواب جا خشک کرده زنده باد زنده باد که بهترین ها

را وعده نمی دهد آتش آتش است خاک خاک زمین زمین است و زمان زمان

سیب ران ندیده مجازات می شوم به باوری ...

ایستگاه زندگی

مولوی / من/ آن زن

آن زن /من / مولوی

مولوی

...

...

جایی که درآن می ایستم برایم مهم استنه تنها برایم ازهمان ابتداء یکی ازدغدغه های زندگی بشر مکان بوده و هستحتی اگر کوتاه مدت بخواهم جای بایستم سعی می کنم مکان را طوری انتخاب کنم که از آن مکان حس خوب بگیرم شایدخودم را شرطی کرده ام.

هنوزدرگیردغدغه های اولیه بشر هستم. یکی ازدوستانم راباید می دیدم مناسب ترین محل ایستگاه مترو مولوی به نظرم رسید. فکرکردم اگرقراراست جایی منتظرباشم حداقل اسم اونجا حس خوبی برایم داشته باشد. این عادت شهری وهمه گیریعنی تاخیردر قرارها را باید بگونه ای قابل تحمل کرد. تکانهای پشت سرهم ازیک طرف وفشارغیرانسانی

انسانها ازطرف دیگرحالم را بد می کردباد فنی که

معمولا" تابستانها خاموش و زمستان روشن می شود

مانند شمشیری فرق سرم رامی شکافت اما بالاخره

رسیدم استگاه مولوی منتظربودم واتفاقی که قبلا" حدس

می زدم دوباره تکرارشد تاخیر دوستی که منتظرش بودم

برای گذشتن از حال کنونی باید پلی بزنمبه مولوی وشعرهایش فکر می کنم به تابلوی مترو نگاه می کنم اسم مولوی روی یک صفحه قرمز رنگ با خط سفید نوشته شده است. این نوع نگارش به زندگی مولوی را یادم می آورد .

شاید این هم یک نوع تلقین است. ولی هرچه که هست موفق وبه جا ست. تعبیرهایی که ازشعرهایش شده وزندگیش درذهنم به حرکت درمی آیند

بشنوازنی چون حکایت می کند

 ازجدایی ها شکایت می کند

 که ازنیستان تامرا ببریده اند

ازنفیرم مرد و زن نالیده اند

رنگ قرمزتابلوهاساختارشکنی مولوی را در ذهنم تداعی می کندساختارهای که آن زمان مولوی شکسته ونسل های قبل ازماهیچ وقت درکش نکردند. درنتیجه درگوشه ای دیگرازدنیا مدعی پیداکرده استحقا که ما نیز فرزندان آن پدران هستیم با تقلید کورکورانه سرعت نورابرای خودثبت کردیم برای برگشت به مبداءتاریخ؛ وآنچه که هست گواه عقب ماندگی ما در جهان محسوب می شود دونفر از کنارم رد می شوند ودرمورد عظمت ایرانیان قدیم صحبت میکنند تاسف می خورندومن نیزتاسف می خورم ابیات حضرت مولانا درونم را دوباره می کاوند

 ای قوم به حج رفته کجائید کجائید

معشوق همین جاست بیائید بیائید

معشوق توهمسایه ودیواربه دیوار

دربادی سرگشته شما درچه هوائید

گرصورت بی صورت معشوق ببینید

هم خواجه وهم خانه وهم کعبه نمائید

ده بارازآنراه بدان خانه برفتید

یک بارازاین خانه براین بام برآئید

آن خان ه لطیف است نشانهاست

از خواجه آن خانه نشانی بنمائید

یک دستهگلکواگرآنباغبدید

یک گوهر جان کو اگر ازبحر خداید

بااین همه آنرنج شماگنج شما باد

افسوس که برگنج شما پرده شمائید

باخودم می گویم تاکی می خواهیم باگذشته ومیراث که دل خوش باشیم مگرنمی توان با امروز و امروزی ها به آنچه که باید رسید که ما همیشه به گذشته وابسته شدیمبا یاد منشورکوروش کبیرکم کاری های خود را می پوشانیم.

به ابیات آیه وارحضرت مولانا فکرمی کنم جای این آیات زمینی درزندگی من زمنی کجاست آیا فقط بایدازاین ابیات لذت ببرم؟

ازمشخصات زندگی ماشینی غرق شدن درآن است. انسان هرقدرهم سعی کند قسمتی از این بافت فلزی بهم پرچ شده نباشد ناتوان است چون درمیان این نئون هابودن خواسته یاناخواسته قسمتی ازآن شدن است این افکارذهنم را ازدیارخواجه به ورطه رنگ وصدامی کشدصدایی آهن هایی که لاستیک سوار شدند و هیا هوی بی خودی وتنش های عادی  شده درتنم پاگرفتند حرکت شان رابصورت استرس احساس می کنمهرلحظه که می گذرد

تلم باری ازسنگینی درتنم می نشیندبه دیرکردن دوستم فکر می کنم وترافیک بود؛ شلوغی بود؛ چراغ قرمز طولانی داشت؛تصادف شده و راه بندان شده بودهمه کلماتی است که منتظر شنیدن آنها هستمعارضه های شهری به درونم حمله می کنندحرکات اضافی مانند جابجا شدن وتکان دادن سراست رسم را نمود بیرونی می دهند. در این حین صدایی نامفهومی مرا بخود جلب می کند. مفهوم آن را درک نمی کنم جنس آن را تشخیص می دهم باصداهای که درون سرم به خود ریتم داده اند فرق دارد. نفس می کشد وحس دارد صدای یک هبدونه ی چابزارمکانیکی تولید شده وریتم آن را نفس زدنها واحساس تعیین می کندنرم وآرام است اما صدا های زبرو خشن قبلی را درهم می شکند درحرکت است اما سکون می بخشد از سکوت درونش اوج می گیردبه سمت صدابرمیگردم پیرزن یرامی بینم باچادری مشکی که آریت جنسیت اوست. با قدی کوتاه که نشان از سهمش در این دنیاستمجبورمی شوم به سمت پایین خم شوم همه دندان هایش را فقریا هرنا هنجاری دیگرربوده اند. صورت شکل کسیون آثار زندگی محروم استازلحضه ای که بصورتش نگاه می کنم دیگرصدای شران می شنوم شایداین هواس پنچ گانه ام تاب وتوان این همه کنتراست را یک جا ندارند .تنهاچیزی که احساسم می کنم یک تراژدی زنده درمقابل چشمانم است. کفشها ی کوچک ودست های ظریفش مرا به سمت معصومیت کودکانه می کشاند .همان که همه آنرا داشتن وکمترکسی می تواند حفظش کند تغلا ها وبلند شدن صدایش تلنگری به هواس پنج گانه ام می زند. بیشتردقت می کن ماز صحبت هایش چیزی متوجه نمی شوماز لحجه اش می فهمم که افغانی استکلمه افغانی دردرونم

هزران مفهوم را بیدار می کند افغانی یعنی جنگ؛ آوارگی؛نداری؛افغانی یعنی کودکان کاروخیابان؛ بیماری سل و...افغانی یعنی قتل های پاکدشت ؛ مواد مخدرقاچاق چگونه باید از این مفاهیم بگذرم زمانی که این دو حس متضاد دردرون انسان شعله وراست زمان امتحان نامیده اند این همان گذرگاهی است که سبب متمایزشدن انسانها ازهمدیگرمی شودبه پیر زن نزدیکترمی شوم که بفمم چه می گویدچند بارجمله هایش را تکرارمی کند بازچیزی متوجه نمی شومانگارتمام کلمات را مثل حروف به هم چسبیده اند. البته شاید اوهم با خودش می گوید چرا این بریده بریده حرف می زندبا دستم اشاره می کنم و می گویم مادر

صبرکن یک لحظه ساکت می شودوهردوساکت به همدیگر نگاه می کنیمخنده دارولی واقعی است من با او احساس همزاد پنداری می کنمهردوغریب موهردومهاجربا این

تفاوت که اونمی داند من مهاجرم و مرا یک...

می شمارد و من او را از خود می دانمپیر زن نیزبامن راحت است وصمصی نگاهم می کند.

می گویم : مادرجان حالا آرام آرام وشمرده بگوببینم چه می گویی صحبتش راباکلمه پیسرمشروع می کند نمیدانم این درجواب مادرگفتن من است یا ندایی درونیست بازمتوجه نمی شوم میخواهم دوباره وشمرده تربرایم بگوید.

این با رآرام تر می گویدپیسرم من ایشتباهی پیاده شدم.     - می گویم خوب

: پیسرم ازایصفهان می آمدساکش را درماشین جاگذاشته

خوب

: می خواه بیروم انجا بلد نیستم کسی مرا درست نگاشته نمی کندیک زن مرا درمیترو ایشتیباه رهنمایی کرد پیاده  شدمحالا بیلیط هم ندارم

بعدازاین هاچندتاجمله دیگرهم گفت که نمی فمم چیهبرایش بلیط می گیرم و را هنمایش می کنم وروی یک تیکه کاغذمسیررابرایش می نویسم ومیگویم به مردم نشان بده وبگومیخواهم اینجابروم راهمنایت می کنندکم کم دورمی شود با چادرمشکی و قد کوتاهش درعمق نگاهم ماندگار می شود با خودم فکرمی کنم اشتباهی در کارنبوده وهمه این اتفاقات براساسا صلی چیده شده استتامن با او آشنا شوم. درواقع من نیازمند او بودم و هستم. او رفت و حس آرامش را درمن بجاگذاشت از دور دوستم را می بینم که دست تکان می دهد و به سراغم می آید نزدیک ترکه شدشروع می کند

ترافیک سنگینی بود قطارهم دیر آمد و...

هیچ نمی گویم خندهایی آرام و گرم تحویلش می دهم

چون این هدیه را باید بین هم تقسیم کنیم

سر در گم

اگر حواسم بود

یه جیغ دو جیغ آنقدر جیغ می کشم که همه رنگ ها می ترکید ند در من اما چه كنم؟ باز قلم زمانه دست من و ماست که رنگي دگر در رنگها به نگارد آهای مردم زیر گونه هایم را کسی دیده است؟ کسی می داند من زیر پیراهنم خودم را روزي ده بار و حتي بيشتر،خیس می کنم بخاطر این که شب را تا صبح تمرین خودم بودن می کنم آهای کسی در این کوچه های پر ازدحام گوش شنیدن دارد کسی این طرفها مردی را نمی بیند که از زنانگی خود بیرون زده باشد و سو سوی زفاف دیر هنگام را در خود کشف کرده باشد پشت سرش بکارت ها صف کشیده باشد اهای مردم من مردی نیستم که شما می شناختید